Sunday, January 27, 2008

همه مسجدا بستن

امروز داشتم بعد از امتحان برمی گشتم یادم افتاد نماز عصرم رو نخوندم. رفتم توی خیابون امام موسی صدر . یه مسجد اونجا بود. رفتم که برم داخل و در ناگهان در بسته... . این بود که چند باری در زدم فایده نداشت. دیدم یه در کوچیک و محقر دیگه کنار در بزرگه مسجده. گفتم حتما اینجا خونه ی مستخدمه! در رو زدم. نتیجه ای نگرفتم
رفتم دو قدم پایین تر از کیوسک سوال کنم. یه جوون تقریبا 23 ساله بود گفتم آقا ببخشید خونه مستخدم مسجد همینه؟ گفت در رو باز نمیکنه. گفتم میدونم میپرسم اینجاست؟ گفت میخوای بری دستشویی؟ گفتم نه آقا جان میخوام نماز بخونم. جوابی نداد و من پشیمون برگشتم که چرا اصلا اومدم از این بپرسم. به در زدن ادامه دادم تا اینکه یه دختر بچه ی 4،5 ساله در رو باز کرد و در حالیکه دستش به زحمت به دستگیره ی در می رسید با نگاهش سلام کرد و من هم سلام کردم گفتم بابات خونه س؟ گفت آره گفتم میگی بیاد. خلاصه بعد از چند دقیقه یکی گفت آقا بفرمایید؟ دیدم یکی از سرش رو از پنجره ی بالا در آورده و منتظر جواب منه. گفتم سلام آقا من نماز عصرم رو نخوندم میشه در مسجد رو باز کنید بیام داخل؟ گفت صاحبش نیست(!!!) گفتم آخه نمازم مونده ممکنه تا بخوام برسم خونه قضا شه. گفت الان زوده در رو باز کنیم تازه الان همه مسجدا بستن. سرم رو انداختم پایین و داشتم بدون هیچ حرفی می رفتم که گفتم ممنون. واقعا نمی تونستم اونجا بمونم.احساس می کردم تمام مولکولهای هوا دارن به بدنم نیش میزنن و چقدر هوا گرم شده بود توی سیاهی زمستون. بالاخره یه جایی پیدا کردم تا نماز رو خوندم هرچند مسجد نبود

1 comment:

Anonymous said...

hahah chi jalib bri chi dar masjid basta maikonad.

man in ra naw shoindam ka darwizi masjid basta bashid