چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند وعلت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.»..... استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند.... آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند..... سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: كدام لاستيك پنچر شده بود....؟!!! ؟
Thursday, January 31, 2008
Sunday, January 27, 2008
همه مسجدا بستن
امروز داشتم بعد از امتحان برمی گشتم یادم افتاد نماز عصرم رو نخوندم. رفتم توی خیابون امام موسی صدر . یه مسجد اونجا بود. رفتم که برم داخل و در ناگهان در بسته... . این بود که چند باری در زدم فایده نداشت. دیدم یه در کوچیک و محقر دیگه کنار در بزرگه مسجده. گفتم حتما اینجا خونه ی مستخدمه! در رو زدم. نتیجه ای نگرفتم
رفتم دو قدم پایین تر از کیوسک سوال کنم. یه جوون تقریبا 23 ساله بود گفتم آقا ببخشید خونه مستخدم مسجد همینه؟ گفت در رو باز نمیکنه. گفتم میدونم میپرسم اینجاست؟ گفت میخوای بری دستشویی؟ گفتم نه آقا جان میخوام نماز بخونم. جوابی نداد و من پشیمون برگشتم که چرا اصلا اومدم از این بپرسم. به در زدن ادامه دادم تا اینکه یه دختر بچه ی 4،5 ساله در رو باز کرد و در حالیکه دستش به زحمت به دستگیره ی در می رسید با نگاهش سلام کرد و من هم سلام کردم گفتم بابات خونه س؟ گفت آره گفتم میگی بیاد. خلاصه بعد از چند دقیقه یکی گفت آقا بفرمایید؟ دیدم یکی از سرش رو از پنجره ی بالا در آورده و منتظر جواب منه. گفتم سلام آقا من نماز عصرم رو نخوندم میشه در مسجد رو باز کنید بیام داخل؟ گفت صاحبش نیست(!!!) گفتم آخه نمازم مونده ممکنه تا بخوام برسم خونه قضا شه. گفت الان زوده در رو باز کنیم تازه الان همه مسجدا بستن. سرم رو انداختم پایین و داشتم بدون هیچ حرفی می رفتم که گفتم ممنون. واقعا نمی تونستم اونجا بمونم.احساس می کردم تمام مولکولهای هوا دارن به بدنم نیش میزنن و چقدر هوا گرم شده بود توی سیاهی زمستون. بالاخره یه جایی پیدا کردم تا نماز رو خوندم هرچند مسجد نبود
Tuesday, January 15, 2008
شما بیعت می کنی؟
درود بر رسول
رسولی که در بدر آب را و همچنین رحمت را از اسیران کفر دریغ نکرد و سپیدی آورد بر سیاهی زمان
سلام بر علی
که در جواب هدیه اش عدالت، ضربت شمشیری پیشکشش کردند و همای رحمت زمان را ...
سلام بر فاطمه
که جرمش، دختری رسول خدا بود و مراسم قدردانی اش تنها یک سیلی نبود.
که وقتی سخنان پدر را میان زبانه های آتش می دید، سیلی چه بی درد بود!
سلام بر حسن
مرد تنهای دین که قلبش پر از خراشهای تیغ خیانت بود.
سلحشوری که دست بیعتش در انتظار پیمانی استوار، خشکید!
و اگر برادرش 72 یاور داشت اما، او تنهای تنهای تنها بود.
سلام بر حسین
که عین منجی بود اما، چشمان همه را خواب برده بود و دلها همه سنگ و شکم ها پر ازحرام بود. جای ثواب و ناصواب تعویض شده بود و ظلم را قربه الی الله انجام میدادند و با وضو دروغ می گفتند و ...

و حال...
ما مانده ایم و رحمت زمانه...
ما مانده ایم و عدل زمانه...
ما مانده ایم و احیاگر دین...
و مامانده ایم و دستی که در انتظار پیمان ماست
تا بار دیگر حسین را به نمایش بگذارد
و من تنها می مانم با سوالی در ذهن که به راستی با مولایمان چه خواهیم کرد؟
رسولی که در بدر آب را و همچنین رحمت را از اسیران کفر دریغ نکرد و سپیدی آورد بر سیاهی زمان
سلام بر علی
که در جواب هدیه اش عدالت، ضربت شمشیری پیشکشش کردند و همای رحمت زمان را ...
سلام بر فاطمه
که جرمش، دختری رسول خدا بود و مراسم قدردانی اش تنها یک سیلی نبود.
که وقتی سخنان پدر را میان زبانه های آتش می دید، سیلی چه بی درد بود!
سلام بر حسن
مرد تنهای دین که قلبش پر از خراشهای تیغ خیانت بود.
سلحشوری که دست بیعتش در انتظار پیمانی استوار، خشکید!
و اگر برادرش 72 یاور داشت اما، او تنهای تنهای تنها بود.
سلام بر حسین
که عین منجی بود اما، چشمان همه را خواب برده بود و دلها همه سنگ و شکم ها پر ازحرام بود. جای ثواب و ناصواب تعویض شده بود و ظلم را قربه الی الله انجام میدادند و با وضو دروغ می گفتند و ...

و حال...
ما مانده ایم و رحمت زمانه...
ما مانده ایم و عدل زمانه...
ما مانده ایم و احیاگر دین...
و مامانده ایم و دستی که در انتظار پیمان ماست
تا بار دیگر حسین را به نمایش بگذارد
و من تنها می مانم با سوالی در ذهن که به راستی با مولایمان چه خواهیم کرد؟
Subscribe to:
Posts (Atom)