Saturday, December 8, 2007

کمی تنفس

...گوشت را روی قلبت بگذار
شنیدی...؟
...صدای قدم های قلبت بود
شنیدی چگونه عاشقانه به سمت دیدار می دوید؟
چگونه در غم دوری اش ضرب گرفته بود؟
آموختی چگونه بتازی؟
و این تپش ها تقصیر توست
تویی که نمی گذاری پرواز کند
تویی که نمی روی کنار
تا لذت نسیم را تجربه کند
تویی که مهلتش نمی دهی
...لحظه ای خدا ببوید
پنج شنبه 15 آذر 30 دقیقه بامداد

یادگاری

...تمام حرفهایشان را شنیدم
نوبت من شد
آخر آن همه را چگونه می گفتم؟
...نگاهی کردم
!!!...چقدر گوش بی سر
تصمیمم را گرفتم
...آهی به یادگار گذاشتم و
آرام رفتم
...فکر کنم کسی نفهمید شاید برای همیشه
پنج شنبه 15 آذر ساعت 1:16 ظهر

Saturday, December 1, 2007

وقتی که حرفهایت
... برای دیگران بوی بی رنگی می دهد
و در زمانه ای که
آنقدر راحت می بخشی
...که فکر می کنند حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
هنگامی که سرت پر از شور و فکر است
... اما همه اول به کفش هایت نگاه می کنند که واکس خورده یا نه
وقتی سادگی سلامت را آنقدر پیچیده می شنوند
... تا توبه ات دهند
وقتی که تبسم صمیمانه ات را
... گناه کبیره می شمارند
و ذکر عشق را
...دویدنی سراسیمه در راهروی افکار پریشان و تاریک

وقتی همه دل بستن های انقضادار را انتخاب می کنند
...چه بگویم
همان بهتر که نگویم و حتی ننویسم
جز سکوت فریاد
و در چشمان کسی پرواز نکنم
و حرفهایم را سر در گریبان
...با خالق مهتاب بگویم
جمعه 9 آذر