Tuesday, July 10, 2007

دولت الکترونیک

دیشب که پدرم گفت فردا باید بری توی آژانس برای تهیه بلیط قطار علی رغم مخالفت اولیه ای که نشون دادم ، چند لحظه بعد ته دلم گفتم خوبه چند ساعت وقت بیکاری اجباری جون میده که رمان باد بادک باز رو به آخرش برسونم دیگه
همین که پدرم اسم آژانس رو آورد یاد آژانسی افتادم که در تهران برای تهیه بلیط رفته بودم
آژانس نسبتا شیکی بود
هرکس یه شماره می گرفت و بعد از مدتی که کم و زیادش بستگی به تعداد متقاضیان بلیط داشت نوبتش می شد و بلیطش رو تهیه می کرد و میرفت دنبال کار و زندگیش
هرکس تا وقتی نوبتش می شد یه کاری می کرد
یکی موسیقی گوش می داد
عده ای مجله می خوندد و تعداد زیادی هم تلویزیون تماشا می کردن یا اینکه با بغل دستیشون در مورد مسائل روز گپ می زدن
خلاصه منم پیش خودم حساب کردم که هرچقدر هم که طول بکشه مهم نیست میشینم زیر باد خنک کولر و واسه خودم کتاب میخونم
اتفاقا اون شب زود خوابیدم
فکر کنم حدود ساعت 1 بود که به زور خواب رو به خودم تحمیل کردم
صبح با یه اشتیاقی از خواب بیدار شدم
همون کتاب به علاوه دو تا شماره آخر همشهری جوان رو برداشتم و به سمت ایسگاه حرکت کردم
در بین راه همش به این فکر می کردم که چرا پدرم گفت آقای فلانی از 4 صبح میره توی صف!!!؟
و با سادگی تمام فکر کی کردم که مگر 4 صبح آژانس ها بازن!!!؟
به ایستگاه مورد نظر که رسیدم از اتوبوس پیاده شدم
چند قدم پیاده روی کردم تا اینکه از دور تابلوی آژانس رو دیدم
آژانس داخل یه کوچه فرعی بود
وقتی سرم رو چرخوندم و یه نگاه انداختم داخل کوچه دیدم که بله چقدر از ماجرا پرت بودم
یهو انگار دریای آب سردی روی گرمای درونم ریختن
دیدم همه نشستن روی پیاده رو و تا آخر کوچه صف ادامه داره
خلاصه کنم و اذیتتون نکنم
چند تا مامور نیروی انتظامی هم اومدن که مثلا صف ها رو مرتب کنن
ولی عمر این صف مرتب 10 دقیقه بیشتر نبود
باز ملت صف رو بهم زدن
و چند بار کار به زد و خورد کشید
بیخود نیست میگن خوزستان خاک آتش و خون
من چند بار با پدرم تماس گرفتم که بابا جان من بی خیال بلیط اینجا اوضاع خیلی داغونه
اما قبول نمی کرد که نمی کرد
توی صف یکی از بچه های دانشگاه رو دیدم که اتفاقا یکی از خبرنگاران دانشجویان بود
بهش گفتم ما که بلیط گیرمون نمی اد حداقل بیا چند تا عکس بگیریم سرگرم بشیم
خلاصه رفت دوربینش رو آورد
کاش یه کم زودتر این فکرم به ذهنم رسیده بود چون تقریبا اون موقع خیلی ها رفته بودن
اما بهرحال چند تا عکس گرفتیم



برای دیدن عکس ها با کیفیت بهتر روی آنها کلیک کنید
حیف شد عکس های خیلی خوب دیگه ای هم گرفته بودیم اما صاحبانش راضی نشدن که منتشر بشه منم حساس..مثل عکس زنی حدودا چهل پنجاه ساله که در حال درگیری فیزیکی با زن دیگه ای بود یا مردی که موفق شده بود بلیط تهیه کنه و سر و گوشش چنان سرخ شده بود انگار چند ساعت بدون حرکت توی آفتاب مونده بود یا تصویر مردی که بخاطر هرج و مرج کردن در حال کتک خوردن از مامور نیرو انتظامی بود این وسط تنها کسی که داشت حال می کرد صاحب سوپرمارکت روبرو بود که اقلامی مثل آب معدنی و رانی و ... رو 2 3 برابر میفروخت. خلاصه بلیط که گیرم نیومد هیچی یه صفحه کتاب هم نخوندم هیچ الانم که به حالت نیم خیز نشستم روی پیاده رو و توی درجه حرارت 50 درجه دارم روی کاغدی که روی پام گذاشتم می نویسم چند تا از این دور وبریام طوری با نگاهشون به صورتم شلاق می زنن انگار دارم چه جرمی مرتکب میشم!جاتون خالی همه داشتن به دولت الکترونیک درود میفرستادن بعضی وقتها براش دست هم نه ببخشید صلوات هم میفرستادن

همه دااشتن تعریف می کردن از اینکه چقدر برنامه ریزی شده و حساب شده س همه چیز بابا ای ول دستشون درد نکنه

یه چیزی یادم رفت بگم یکی از کسایی که موفق شد بلیط بگیره و وقتی بیرون اومد همه روشو گرفتن و مثل امامزاده دورش میچرخیدن می گفت من از دیروز بعد از ظهر اومدم توی صف !!!!یکی از بغل دستیام همون لحظه گفت باید واژه "وقت" رو از توی فرهنگ لغت حذف کرد دیگه

1 comment:

Anonymous said...

:))
hesabi allaf shodi haaaaaaa
:))