Thursday, April 12, 2007

در غم از دست دادن بهترین معلم

معلم عزیزم
وقتی نادر خبر را به من داد دلم آهی کشید که زمین و زمان را سوزاند
وقتی پشت سرم را نگاه کردم
سوختم
از اینکه دیدن دوباره ات را به فرداها هدیه می کردم
بد امانت داری است این فردا

ای معلم عزیزم
هنوز هم باور نمی کنم که برای لبخندت باید تا قیامت به انتظار بنشینم
هنوز طراوت نگاهت را بر روی صورتم حس می کنم
چه گرمایی به چهره سردم ارزانی می داشت
زنده ام می کرد
دستم را می گرفت و پا به پای خود تا آفتاب می برد
و امید را قطره قطره بر دلم می چکاند

معلم عزیزم
کلمات را آنقدر زیبا بیان می کردی
و مفهوم را آنقدر شیرین می رساندی
که همیشه عقربه های ساعتم جا می ماند

معلم عزیزم
درس و کنکور تنها بهانه ای بود تا تو معلمم باشی
تا گرمای وجودت آرام بخش دریای پر تلاطمم باشد
تا نگاهت انرژی ادامه راهم باشد

ای معلم سوالهای بی جواب
تنها چاره ام اکنون دعاست
این دعایم
از ته قلبم
بی صداست
ای خدای مهربان
معلمم بی مدعاست
او را به تو می سپارم
که او در سایه لطفت کامرواست
لطف و سخایت را به او ارزانی دار
و او را میهمان باغ های بهشتی ات کن
که باغ دلش پر از صفاست

1 comment:

Anonymous said...

نوشتن سخت است...ناراحتم براي حس تلخي كه تجربه كردي...تك تك واژه هايت بر جانم نشست و خاطره شبي كه براي آقا رسول مي نوشتم را زنده كرد. خوب مي دانم با چه دريغ و افسوسي كلمات را نوشتي: حسرت نديدن،حسرت از دست دادن و هيچ چيز دردناكتر از دست دادن كسي كه زندگي مي آموزد نيست. دوباره همان حس زنده كاش در چيز بهتري شريك بوديم..اما غمگين نباش :آقا رسول براي من هنوز و هميشه زنده است .ايمان دارم معلمت هم هماره در يادت زنده خواهد بود