Saturday, February 3, 2007

....ای علمدار من، یار و سقای من

صدای مداح به وضوح به گوش می رسد.
زنجیرها با نظم خاصی بالا و پایین می روند
لحظاتی است که سنگینی زنجیر را حس نمی کنم و برق خورشید چشمانم را نمی سوزاند
دیگر بدنم از سرما نمی لرزد و صدای طبل ها قدم به قدم مرا می برند...
به راستی اگر در زمان حسین (ع) بودم چه می کردم...؟با او می رفتم...؟


از او می ماندم...؟
یارش بودم....؟
دشمن خونخوارش بودم...؟
....
وقتی ایمانم را با اصحابش می سنجم چقدر دورم
که چقدر به خدایشان نزدیک بودند و من...
تأملی بیشتر باید مرا
اگر حسین خواهان یاری ام می شد، چه می کردم
زندگي ام رابه مسلخ او ذبح مي کردم و به پيشواز جنگي نابرابر در بياباني داغ وسوزان و به مصاف عطش مي رفتم. يا شروع به آوردن دليل مي کردم تا از جنگ صرف نظر کند يا شايد راه تقيه را نشانش مي دادم تا به بيعتي مصلحتي تن آلوده کند
شايد هنگامي که بيعتش را از من برمي داشت، کوله بارم را به ترفه العيني بر دوش مي کشيده از سايه ام نيز مي گريختم...
صورتم خیس شد. بدنم لرزید. قلبم به تپش افتاد.هر ضربه طبال را بر قلبم حس مي کنم. گویی کسی مرا از بلندی به پایین انداخت. یکی از بچه های دسته بود که به سر و صورت زنجیرزنان گلاب می پاشید
اشک در چشمانم حلقه زد و آرام آرام روی گونه هایم جاری شد
خدایا حادثه کربلا آنقدر عظیم و رعب آور است که حتی نمی توانم جای آنهایی باشم که تا بدان جا ياري از ياران حسين بودند اما شبانه گريختند، چه رسد به اينکه در رکابش باشم
خدایا ایمانم بخش تا تنها امام خویش را تنها نگذارم
خدایا ایمانمان بخش تا کار به جایی نرسد که امام زمانم، فریاد هل ناصر من ینصرنی سر دهد
....خدایا ایمانم بخش تا
خدایا
چگونه توانم سر به خاک گذارم وقتی امامم را ملاقات نکرده باشم
چگونه توانم آرام شوم وقتی لبخندش را ندیده ام
چگونه ادعا کنم لطافت را دیده ام وقتی دستش را به سرم نکشیده
چگونه توبه توانم کرد وقتی نمی دانم از من راضی است
چگونه زیست توانم کرد وقتی نفسش به صورتم نرسیده باشد
چگونه گویم شبها سیاه است وقتی چشمانش را ندیده ام
چگونه گویم سرو بلند است وقتی قامتش را ندیده ام
چگونه پدر و مادرم را فدای او نکنم که او امام من است
چگونه دم از ایمان زنم وقتی او در یقین مطلق است
چگونه خورشید جرأت نورافشانی دارد زمانی که او از پشت ابر به در آید
چگونه توانم خندان باشم وقتی در کنارم نیست
چگونه دردم آرام گیرد وقتی تیمارم نیست
چگونه دست به گناه آلوده کنم وقتی راز گشف مولایم تقواست
چگونه جمعه ها بگذرانم وقتی چشمهایم به دنبال گمشده می گرید و می گردد
چگونه آه را به تو گویم که خود عالم از هر آه بی پایانی
چگونه ابرها بارش خود را قطع کنند وقتی مومنین در غم دوری او می گریند
و چگونه توانم گویم تمام، که تا او رود این معنا

3 comments:

Anonymous said...

سلام
بسيار زيبا بود.
.اميدوارم شرح حال ما هم اينگونه باشد.
غم مخور ايام هجرش روبه پايان مي رود.......انشالله

Anonymous said...

در عظمت حسین سرودن با چنین حس زیبا و عمیقی بسیار ستودن دارد و در غم او جز با چنین بیانی لطیفی که وام گرفته از شوری بر خواسته از شعور است لازمه ی زمانه ای ست که انسان معصرش خود را و خدایش را نمی شناسد و نمی داند که چگونه آیا باعقل معاش اندیش معنا کند یا با عواطفی که در باد گرد امیال غوطه ورش در هوا سرگردانندخلاصه هر چه که باشد به اینگونه معرفت یافتن از حسین بسیار محتاجیم و رئزگار نیازمند
به امید جمعه ی انتظار

hoveyze said...

و چه قدر من عقب مانده ام

خیلی قشنگ بود ... هر چند که دیگه به اینجا سر نمی زنی