
و همه مي روند
از نگاه ها به سادگي ميگذرند
از نگاه ها به سادگي ميگذرند
راه مي روند پاي روي آسمان ميگذارند
و زمين را ميپيمايند
در فرهنگ لغتشان
ستاره نميبيني
چشمان خود را بر خورشيد ميبندند
همچو خفاش
شبها را كار و روزها را خراب ميكنند
قلم سياهشان
سفيدي را ميخورد
و شبنم
زير فريادشان خُرد ميشود
و زمين را ميپيمايند
در فرهنگ لغتشان
ستاره نميبيني
چشمان خود را بر خورشيد ميبندند
همچو خفاش
شبها را كار و روزها را خراب ميكنند
قلم سياهشان
سفيدي را ميخورد
و شبنم
زير فريادشان خُرد ميشود
آسمان فكر من از اشكهايم سيراب ميشود
تا فردا
كه خورشيد غرش كرد
سيلاب خون ببارد و همه پاكيزه شوند
سكوتم را بشكنم
كه فريادم
طوفاني بپا كند
تا همه خود باشند و بيخود نباشند
شبهايي كه ميستودمش
براي ديدنش وضو ميساختم
و ميخواستم روزهايم را به او آرامش دهم
سجادهام پر از او بود و
دل سياهم غرق در حسرتش
سرماي صدايش
دردم را دوچندان ميكند و
تلخي گذشته را پررنگتر
سرتاسر بوي بهشت ميدهد
شبي كه نميآيي روي سينة اشكم
ديگر به خود نميانديشم
كه انديشهام تباه شد بس تو را ديد
و چه آبي است ناگاه كه ميروي
صورتم رنگي دوباره ميگيرد
و روحم جاني
چلچراغ افكارم
به پنجههاي زمختت
خرد ميشود
و من خوشحال
از اينكه ميدانم خونت سرخ نيست
تا صداي چكهاش را بشنوي
صداي نفسهايت غباري پهن ميكند
روي دلم
و سرخياش را خشك ميكند
ناگاه همه جا تيره و تار ميشود
چشمانم را كه گرفتي
ولي هنوز دستهاي پر زخم و پينهام ميبيند
روي ديوار ميكشانندم
و جلو ميبرنم
اما
هنوز چنگالت به كمرم كشيده ميشود
در اين راه راه سرخ
تو هرچه خواهي كن
كه من
روزنه سپيد جلويم را
پنج بار حس ميكنم
اينجا همه دورند
آه،
كه صبر هم از من دوري ميكند
ديگر نتوانم ماند
تا فردا
كه خورشيد غرش كرد
سيلاب خون ببارد و همه پاكيزه شوند
سكوتم را بشكنم
كه فريادم
طوفاني بپا كند
تا همه خود باشند و بيخود نباشند
شبهايي كه ميستودمش
براي ديدنش وضو ميساختم
و ميخواستم روزهايم را به او آرامش دهم
سجادهام پر از او بود و
دل سياهم غرق در حسرتش
سرماي صدايش
دردم را دوچندان ميكند و
تلخي گذشته را پررنگتر
سرتاسر بوي بهشت ميدهد
شبي كه نميآيي روي سينة اشكم
ديگر به خود نميانديشم
كه انديشهام تباه شد بس تو را ديد
و چه آبي است ناگاه كه ميروي
صورتم رنگي دوباره ميگيرد
و روحم جاني
چلچراغ افكارم
به پنجههاي زمختت
خرد ميشود
و من خوشحال
از اينكه ميدانم خونت سرخ نيست
تا صداي چكهاش را بشنوي
صداي نفسهايت غباري پهن ميكند
روي دلم
و سرخياش را خشك ميكند
ناگاه همه جا تيره و تار ميشود
چشمانم را كه گرفتي
ولي هنوز دستهاي پر زخم و پينهام ميبيند
روي ديوار ميكشانندم
و جلو ميبرنم
اما
هنوز چنگالت به كمرم كشيده ميشود
در اين راه راه سرخ
تو هرچه خواهي كن
كه من
روزنه سپيد جلويم را
پنج بار حس ميكنم
اينجا همه دورند
آه،
كه صبر هم از من دوري ميكند
ديگر نتوانم ماند
كه پشت سرم سنگين است

