Saturday, December 8, 2007
کمی تنفس
یادگاری
Saturday, December 1, 2007
... برای دیگران بوی بی رنگی می دهد
آنقدر راحت می بخشی
...که فکر می کنند حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
... اما همه اول به کفش هایت نگاه می کنند که واکس خورده یا نه
... تا توبه ات دهند
... گناه کبیره می شمارند
و ذکر عشق را
...دویدنی سراسیمه در راهروی افکار پریشان و تاریک
وقتی همه دل بستن های انقضادار را انتخاب می کنند
همان بهتر که نگویم و حتی ننویسم
جز سکوت فریاد
و در چشمان کسی پرواز نکنم
و حرفهایم را سر در گریبان
...با خالق مهتاب بگویم
Monday, September 3, 2007
Thursday, August 30, 2007
ای سخت دلان، به نظاره چه نشسته اید...؟ از جا برکنید و از میان برخیزید
که مهربانمان
که فرزند محمد در راه است

ای عابدان عزلت نشین، زچه تسبیح می اندازید و ذکر عجل عجل لفرج می خوانید، خموش!
اعتکاف ابدی خود را رهاکنید!
سجاده اتان را کنار زنید!
که زین العابدین زمان
که فرزند محمد در راه است
ای جاهلان عالِم نما، از بند بازی روی تارهای عنکبوت دست کشید...
مباحثه های جنون آور و بی سرانجامتان را به تاریکخانه برید....
زبان در حلق اتان فرو کنید...!
که باقرالعلوم دوران
که فرزند محمد در راه است
ای عاشقان عشق های زمینی، گرداگرد زمین را گرفته اید که چه!
کنار روید و بوی تعفن خود را دور کنید...
که قبله عشق
عطر گل محمدی
که فرزند محمد در راه است
ای پول خواران باد کرده، تور ثروت دوزی اتان را از مسیل رودخانه امت برچینید و
سر به بیابان بگذارید...
که مولای عدالت
که فرزند محمد در راه است
ای ستمگران زورگو، آن کودک یتیم را به حال خود در مسجدش رها کن...
اشکهای مادران لاله ها سنگینی دوشتان باد...
گورهای خود را با دستانتان حفر کنید...
که ستم چین عالم
که فرزند محمد در راه است
ای ابرهای تیره، تاریکی اتان گواه تنهایی و غریبی و بی کسی امت است
در برابر هیبت خورشید فرو ریزید...
که نور علی نور
که فرزند محمد در راه است
ای مجاهدان قله فتح، لباس رزم برتن آرید...
پرچم لا اله الا الله برافرازید...
که حجت خدا
که فرزند محمد در راه است
ای بیچارگان عالم، شادی گوارای وجودتان...
جامه سیه برکنید و سپیدپوش شوید...
که یار مستضعفان
که فرزند محمد در راه است
نگارا
با آمدنت
جانمان را جلا ده و روحمان را صفا
مبادا من بروم و هنوز از پشت ابرها مرا نگری!
مبادا که من باشم اما
نشان لیاقت سربازیت روی سینه ام نباشد...!
مبادا!
اللهم عجل لولیک الفرج...
Tuesday, July 10, 2007
دولت الکترونیک
برای دیدن عکس ها با کیفیت بهتر روی آنها کلیک کنید
حیف شد عکس های خیلی خوب دیگه ای هم گرفته بودیم اما صاحبانش راضی نشدن که منتشر بشه منم حساس..مثل عکس زنی حدودا چهل پنجاه ساله که در حال درگیری فیزیکی با زن دیگه ای بود یا مردی که موفق شده بود بلیط تهیه کنه و سر و گوشش چنان سرخ شده بود انگار چند ساعت بدون حرکت توی آفتاب مونده بود یا تصویر مردی که بخاطر هرج و مرج کردن در حال کتک خوردن از مامور نیرو انتظامی بود این وسط تنها کسی که داشت حال می کرد صاحب سوپرمارکت روبرو بود که اقلامی مثل آب معدنی و رانی و ... رو 2 3 برابر میفروخت. خلاصه بلیط که گیرم نیومد هیچی یه صفحه کتاب هم نخوندم هیچ الانم که به حالت نیم خیز نشستم روی پیاده رو و توی درجه حرارت 50 درجه دارم روی کاغدی که روی پام گذاشتم می نویسم چند تا از این دور وبریام طوری با نگاهشون به صورتم شلاق می زنن انگار دارم چه جرمی مرتکب میشم!جاتون خالی همه داشتن به دولت الکترونیک درود میفرستادن بعضی وقتها براش دست هم نه ببخشید صلوات هم میفرستادن
همه دااشتن تعریف می کردن از اینکه چقدر برنامه ریزی شده و حساب شده س همه چیز بابا ای ول دستشون درد نکنه
یه چیزی یادم رفت بگم یکی از کسایی که موفق شد بلیط بگیره و وقتی بیرون اومد همه روشو گرفتن و مثل امامزاده دورش میچرخیدن می گفت من از دیروز بعد از ظهر اومدم توی صف !!!!یکی از بغل دستیام همون لحظه گفت باید واژه "وقت" رو از توی فرهنگ لغت حذف کرد دیگه
Thursday, April 12, 2007
معلم عزیزم
وقتی نادر خبر را به من داد دلم آهی کشید که زمین و زمان را سوزاند
وقتی پشت سرم را نگاه کردم
سوختم
از اینکه دیدن دوباره ات را به فرداها هدیه می کردم
بد امانت داری است این فردا
ای معلم عزیزم
هنوز هم باور نمی کنم که برای لبخندت باید تا قیامت به انتظار بنشینم
هنوز طراوت نگاهت را بر روی صورتم حس می کنم
چه گرمایی به چهره سردم ارزانی می داشت
زنده ام می کرد
دستم را می گرفت و پا به پای خود تا آفتاب می برد
و امید را قطره قطره بر دلم می چکاند
معلم عزیزم
کلمات را آنقدر زیبا بیان می کردی
و مفهوم را آنقدر شیرین می رساندی
که همیشه عقربه های ساعتم جا می ماند
معلم عزیزم
درس و کنکور تنها بهانه ای بود تا تو معلمم باشی
تا گرمای وجودت آرام بخش دریای پر تلاطمم باشد
تا نگاهت انرژی ادامه راهم باشد
ای معلم سوالهای بی جواب
تنها چاره ام اکنون دعاست
این دعایم
از ته قلبم
بی صداست
ای خدای مهربان
معلمم بی مدعاست
او را به تو می سپارم
که او در سایه لطفت کامرواست
لطف و سخایت را به او ارزانی دار
و او را میهمان باغ های بهشتی ات کن
که باغ دلش پر از صفاست
Thursday, February 15, 2007
Once upon a time
The colors of the world started to quarrel.
All claimed that they were the best; the most important, the most useful, the favorite...
GREEN said:
"Clearly I am the most important.
I am the sign of life and of hope.
I was chosen for grass, trees and leaves.
Without me, all animals would die.
Look over the countryside and you will see that I am in the majority."
BLUE interrupted:
"You only think about the earth, but consider the sky and the sea.
It is the water that is the basis of life.
and drawn up by the clouds from the deep sea.
The sky gives space and peace and serenity.
Without my peace, you would all be nothing."
YELLOW chuckled:
"You are all so serious.
I bring laughter, gaiety, and warmth into the world.
The sun is yellow, the moon is yellow, the stars are yellow.
Every time you look at a sunflower, the whole world starts to smile.
Without me there would be no fun."
ORANGE started next to blow her trumpet:
"I am the color of health and strength.
I may be scarce, but I am precious for I serve the needs of human life.
I carry the most important vitamins.
Think of carrots, pumpkins, oranges, mangoes, and papayas.
I don't hang around all the time,
but when I fill the sky at sunrise or sunset,
my beauty is so striking that no one gives another thought to any of you."
RED could stand it no longer, he shouted out:
"I am the ruler of all of you.
I am blood - life's blood!
I bring fire into the blood.
I am willing to fight for a cause.
I am the color of danger and of bravery.
Without me, the earth would be as empty as the moon.
I am the color of passion and of love,
the red rose, the poinsettia and the poppy."
PURPLE rose up to his full height:
He was very tall and spoke with great pomp:
"I am the color of royalty and power.
Kings, chiefs, and bishops have always chosen me,
for I am the sign of authority and wisdom.
People do not question me! They listen and obey.''
Finally INDIGO spoke,
Much more quietly than all the others,
But with just as much determination:
"Think of me. I am the color of silence.
You hardly notice me, but without me you all become superficial.
I represent thought and reflection, twilight and deep water.
You need me for balance and contrast, for prayer and inner peace."
So the colors went on boasting,
Each convinced of his or her own superiority.
Their quarreling became louder and louder.
Suddenly there was a startling flash of bright lightening.
Thunder rolled and boomed. Rain started to pour down relentlessly.
The colors crouched down in fear, drawing close to one another for comfort.
In the midst of the clamor, rain began to speak:
"You foolish colors, fighting amongst yourselves, each trying to dominate the rest.
Don't you know that you were each made for a special purpose, unique and different?
Join hands with one another and come to me."
Doing as they were told, the colors united and joined hands.
The rain continued:
"From now on, when it rains, each of you will stretch across
The sky in a great bow of color as a reminder that you can all live in peace..
The Rainbow is a sign of hope for tomorrow."
And so, whenever a good rain washes the world,
And a Rainbow appears in the sky, Let us remember to appreciate one another
Saturday, February 10, 2007
The stars can shine brighter, My heart will be lighter and Chechnya will be set free
... I believe…
The ocean is a rare blue, My soul is my guide And my love is all true
… I believe…
The birds soar higher, My mind can rest longer, And Palestine will not always be full of fire
… I believe…
The wind blows warmer, My heart can love more And people always admire the martyr…
Saturday, February 3, 2007
زنجیرها با نظم خاصی بالا و پایین می روند
دیگر بدنم از سرما نمی لرزد و صدای طبل ها قدم به قدم مرا می برند...
به راستی اگر در زمان حسین (ع) بودم چه می کردم...؟با او می رفتم...؟

از او می ماندم...؟
یارش بودم....؟
دشمن خونخوارش بودم...؟
....
وقتی ایمانم را با اصحابش می سنجم چقدر دورم
که چقدر به خدایشان نزدیک بودند و من...
تأملی بیشتر باید مرا
اگر حسین خواهان یاری ام می شد، چه می کردم
زندگي ام رابه مسلخ او ذبح مي کردم و به پيشواز جنگي نابرابر در بياباني داغ وسوزان و به مصاف عطش مي رفتم. يا شروع به آوردن دليل مي کردم تا از جنگ صرف نظر کند يا شايد راه تقيه را نشانش مي دادم تا به بيعتي مصلحتي تن آلوده کند
شايد هنگامي که بيعتش را از من برمي داشت، کوله بارم را به ترفه العيني بر دوش مي کشيده از سايه ام نيز مي گريختم...
صورتم خیس شد. بدنم لرزید. قلبم به تپش افتاد.هر ضربه طبال را بر قلبم حس مي کنم. گویی کسی مرا از بلندی به پایین انداخت. یکی از بچه های دسته بود که به سر و صورت زنجیرزنان گلاب می پاشید
خدایا حادثه کربلا آنقدر عظیم و رعب آور است که حتی نمی توانم جای آنهایی باشم که تا بدان جا ياري از ياران حسين بودند اما شبانه گريختند، چه رسد به اينکه در رکابش باشم
خدایا ایمانم بخش تا تنها امام خویش را تنها نگذارم
خدایا ایمانمان بخش تا کار به جایی نرسد که امام زمانم، فریاد هل ناصر من ینصرنی سر دهد
....خدایا ایمانم بخش تا
چگونه توانم آرام شوم وقتی لبخندش را ندیده ام
چگونه ادعا کنم لطافت را دیده ام وقتی دستش را به سرم نکشیده
چگونه توبه توانم کرد وقتی نمی دانم از من راضی است
چگونه زیست توانم کرد وقتی نفسش به صورتم نرسیده باشد
چگونه گویم شبها سیاه است وقتی چشمانش را ندیده ام
چگونه گویم سرو بلند است وقتی قامتش را ندیده ام
چگونه پدر و مادرم را فدای او نکنم که او امام من است
چگونه دم از ایمان زنم وقتی او در یقین مطلق است
چگونه خورشید جرأت نورافشانی دارد زمانی که او از پشت ابر به در آید
چگونه توانم خندان باشم وقتی در کنارم نیست
چگونه دردم آرام گیرد وقتی تیمارم نیست
چگونه دست به گناه آلوده کنم وقتی راز گشف مولایم تقواست
چگونه جمعه ها بگذرانم وقتی چشمهایم به دنبال گمشده می گرید و می گردد
چگونه آه را به تو گویم که خود عالم از هر آه بی پایانی
چگونه ابرها بارش خود را قطع کنند وقتی مومنین در غم دوری او می گریند
Thursday, February 1, 2007
Tuesday, January 16, 2007
خشكي آه

از نگاه ها به سادگي ميگذرند
و زمين را ميپيمايند
در فرهنگ لغتشان
ستاره نميبيني
چشمان خود را بر خورشيد ميبندند
همچو خفاش
شبها را كار و روزها را خراب ميكنند
قلم سياهشان
سفيدي را ميخورد
و شبنم
زير فريادشان خُرد ميشود
تا فردا
كه خورشيد غرش كرد
سيلاب خون ببارد و همه پاكيزه شوند
سكوتم را بشكنم
كه فريادم
طوفاني بپا كند
تا همه خود باشند و بيخود نباشند
شبهايي كه ميستودمش
براي ديدنش وضو ميساختم
و ميخواستم روزهايم را به او آرامش دهم
سجادهام پر از او بود و
دل سياهم غرق در حسرتش
سرماي صدايش
دردم را دوچندان ميكند و
تلخي گذشته را پررنگتر
سرتاسر بوي بهشت ميدهد
شبي كه نميآيي روي سينة اشكم
ديگر به خود نميانديشم
كه انديشهام تباه شد بس تو را ديد
و چه آبي است ناگاه كه ميروي
صورتم رنگي دوباره ميگيرد
و روحم جاني
چلچراغ افكارم
به پنجههاي زمختت
خرد ميشود
و من خوشحال
از اينكه ميدانم خونت سرخ نيست
تا صداي چكهاش را بشنوي
صداي نفسهايت غباري پهن ميكند
روي دلم
و سرخياش را خشك ميكند
ناگاه همه جا تيره و تار ميشود
چشمانم را كه گرفتي
ولي هنوز دستهاي پر زخم و پينهام ميبيند
روي ديوار ميكشانندم
و جلو ميبرنم
اما
هنوز چنگالت به كمرم كشيده ميشود
در اين راه راه سرخ
تو هرچه خواهي كن
كه من
روزنه سپيد جلويم را
پنج بار حس ميكنم
اينجا همه دورند
آه،
كه صبر هم از من دوري ميكند
ديگر نتوانم ماند


